Friday, July 20, 2007

دور، فرا دور

يا حكيم
نه،اين ديكًر آن اتصال بي نظير و با شكوه نيست ،
اين ديكًر از آن من بميرم ها نيست!
فاصله بيداد مي كند اينك حتي در خواب
هان همان به كه ز هم دور بمانيم و خراب
تشنكًي جان دادن بهتر از جور سراب
بهتر آن تا نرسد هيجٍ بٍيام

ندود هيجٍ نكًاه

نرود هيجٍ سلام
اي همان دوري به

رنج مهجوري به
برو اي دورادور

اي زمهرم مهجور
برو اي ناهمراز

راز ها را آواز
برو اي راز مرا داده به باد

كًل را برده به بيد()
حيف از آن نعمت بي عيب كه بردي از ياد

حيف از آن آهوي شيرين كه بردش صياد

حيف از آن مريم بٍاكي، كه بردش داماد
برو اي حسرت بٍاكي در من

برو اي شهوت خاكي در من
تو مرا بال و بٍر عشق بدي

كه كمانت شده راهي بر من
من جٍه كم داشتم از شوق حضور كه مرا تا عدم من بردي؟
سردي سرد ومن هم سردم

حيف ازآن هيزم آتش كًردم
جٍه زمانها كه كًذشت و تو را رسم: ندانستن بود

قدر نشناس ترين؛

جٍه شكوفا مي شد دختر علم در بٍاكي تو

در جٍالاكي تو

حقه بازي تو

و تو دي از بٍي دي آوردي
نه اين ديكًر بهاران نيست

باد را قصد كهستان نيست

ابر را تصميم باران نيست
اي همان دوري به...

زمستان 85

No comments: